تبليغاتX

به وبلاگ بال هاي عشق خوش آمديد

بال های عشق

تو چرا منتظري؟

به اميد كه نشستي اي دوست

جاده ها يسته شده

گرگ ها بر سر راه

عاشقان از همه سو بسته به زنجير گناه

روز پروانه سيه گشت ز بي نوري شمع

شمع بي شعله شده

رودها خشكيده

ماهيان بي آبند

نفسي نيست دگر

دست بوسان همه شاد

و تو در لاك فرو رفته به خواب

سر انديشه به دار است نه به كار

پس چرا منتظري؟

همتي كن برخيز

و بگير بيرق آزادي خويش

 

عالمشاهی

+ نوشته شده در  87/10/04ساعت 19:53  توسط آناهیتا | 

 

به ديدارم بيا هر شب ،

در اين تنهايي تنها و تاريك خدامانند ،

دلم تنگ است.

بيا اي روشن ، اي روشن تر از لبخند

شبم را روز كن در زير سرپوش سياهي ها

دلم تنگ است.

بيا بنگر ، چه غمگين و غريبانه ،

در اين ايوان سرپوشيده وين تالاب مالامال

دلي خوش كرده ام با اين پرستو ها و ماهي ها

و اين نيلوفر آبی و این تالاب مهتابی.

بيا ، ای هم گناه من در این برزخ.

بهشتم نیز و هم دوزخ.

به دیدارم بيا ،‌ ای هم گناه ، ای مهربان با من ،

كه اينان زود مي پوشند رو در خواب های بي گناهی ها.

و من مي مانم و بيداد بي خوابی

در اين ايوان سرپوشيده ي متروک ،

شب افتاده ست و در تالاب من دیریست ،

كه در خوابند آن نيلوفر آبی و ماهی ها ، پرستوها.

بيا امشب كه بس تاريك و تنهايم.

بيا ای روشنی ، اما بپوشان روي ،

كه مي ترسم تو را خورشید پندارند

و مي ترسم همه از خواب برخيزند

و مي ترسم كه چشم از خواب بردارند

نمي خواهم ببيند هيچ كس ما را

نمي خواهم بداند هيچ كس ما را

و نيلوفر كه سر بر مي كشد از آب ؛

پرستو ها كه با پرواز و با آواز ،

و ماهی ها كه با آن رقص غوغايي ؛

نمي خواهم بفهمانند بيدارند

شب افتاده ست و من تنها و تاريكم

و در ايوان و در تالاب من ديريست در خوابند ،

پرستو ها و ماهی ها و آن نيلوفر آبی.

بيا ای مهربان با من!

بيا اي ياد مهتابي!

 

مهدي اخوان ثالث

+ نوشته شده در  87/05/21ساعت 16:8  توسط آناهیتا | 

 

 

آواره ماندن از باد سهم پرنده از باد

 

سهم پرنده ها را جز اين چه مي توان داد

 

وقتي تبر به دوشان از كوچه ها گذشتند

 

نقش قفس نهادند با ميله هاي فرياد

 

برسنگ فرش تزوير شب دشنه ها نوشتد

 

صيد ستاره ممنوع صيد پرنده آزاد

 

هفت آسمان غريب است بي رد يك پرنده

 

انگار رفته ديگر نام پرنده از ياد

 

تا بوده اينچنين است تا بوده اينچنين باد

 

سهم پرنده ها را جز اين چه مي توان داد

 

 

شهرجو

+ نوشته شده در  87/03/10ساعت 12:25  توسط آناهیتا | 

اي ديده چرا خواب ربودت آن پنجره ي باز نديدي

شد ساقي مستان به خرابات ، يك جرعه ازآن مي نچشيدي
گل آمد و بر دشت تماشا بلبل به نوا غلغله بر پا
افسوس كه شب رفت و سحر شد گل از سر گلزار نچيدي
گل گريه بسي كرد سحر گه شبنم همه را شست به او گفت
كم شكوه از او ،او نه گنهكار تقصير تو كردي كه رميدي
بسيار شبان چشم بره بود شايد مگرت باز ببيند
حرف و سخنش بود چه بسيار او گفت تو هيچش نشنيدي
ساكت شد و خاموش چو شمعي با شعله ي لرزان نگران شد
جان بر لب و آماده ي فرمان ، بر او تو مسيحا ندميدي
صد حيف ز دستان تمنا ، بيهوده به سوي تو كشيد او
بر وصل تو اي گل نرسيد او ، بس دير چه بي گاه رسيدي
باخنده بنه پات برين خاك او را نه سزا چهره ي غمناك

بي نام و نشان مانده به درگاه ،قفل در او را تو كليدي 

شمس الدین عراقی   

 

 

+ نوشته شده در  87/02/07ساعت 15:5  توسط آناهیتا | 

با سلام ، اكنون كه سال نو با فر و شكوه هر چه تمامتر  فرا رسيده من نيز

 

فرصت را غنيمت شمرده ، صميمانه ترين تبريكات را به حضور شما دوستان

 

عزيز تقديم مي دارم . اميدوارم سالي خوش و خرم همراه با موفقيت داشته

 

باشيد .

 

كاش برگردم به عشق سال هاي كودكي

 

کوچه هاي خاكي اما آشنای كودكي

 

باز امشب یاد تو در خاطرم بيتوته كرد

 

اي عمو زنجيرباف باوفاي كودكي

 

با دو موي بافته در لاي قاب روسری

 

تا دبستان مي دویدم پا به پاي كودكي

 

وقتی از املاي بابا بیست مي بردم دلم

 

پا برهنه چرخ مي زد در فضای كودكي

 

نقش پاك يك زمستان در دلم جا مانده است

 

يك بغل تصویر برخی از هواي كودكي

 

من كه دنياي قشنگی داشتم يادش بخیر

 

كاش برگردم به عشق سال هاي كودكي

 

شهبازي

 

+ نوشته شده در  87/01/01ساعت 18:55  توسط آناهیتا | 

مي پرسد از من كيستي ؟ مي گويمش اما نمي داند :

 

اين چهره ي گم گشته در آيينه خود اين را نمي داند !

 

مي خواهد از من فاش سازم خويش را باور نمي دارد

 

آيينه در تكرار پاسخ هاي خود حاشا نمي داند

 

مي كاودم ، مي گويمش : چيزي از اين ويران نخواهي يافت

 

كاين در غبار خويشتن چيزي از اين دنيا نمي داند

 

مي گويمش : گم گشته اي هستم كه در اين دور بي مقصد

 

كاري به جز شب كردن امروز يا فردا نمي داند

 

مي گويمش : آن قدر تنهايم كه بي ترديد مي دانم

 

حال مرا جز شاعري مانند من تنها نمي داند

 

مي گويم و مي بينمش او نيز با آن ظاهر غمگين

 

آن گونه مي خندد كه گويي هيچ از اين غم ها نمي داند

 

بهمني

+ نوشته شده در  86/12/17ساعت 19:23  توسط آناهیتا | 

 

                                               

                       

حالم بد نيست غم کم می خورم
کم که نه! هر روز کم کم می خورم
آب می خواهم، سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!
خنجری بر قلب بيمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام
عشق اگر اينست من رد می شوم
خوب اگر اينست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم! ديگر مسلمانی بس است
در ميان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ی مردم شدم
بعد از اين بابی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم
نيستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
بت پرستم،بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمی گويم که خاموشم مکن
من نمی گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش
من نمی گويم مرا غم خوار باش
من نمی گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم شيرين باش
آه! در شهر شما ياری نبود
قصه هايم را خريداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون می چکد
خون من،فرهاد،مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شوم تان
خسته از همدردی مسموم تان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلی،کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويی از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟
نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟
نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هيچ کس اشکی برای ما نريخت
هر که با ما بود از ما می گريخت
چند روزی هست حالم ديدنیست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روی زمين زل می زنم
گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
                                       "ما زياران چشم ياری داشتيم
                                      خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"

********************************************

در بستر خود حباب ديدم

دريايي نبود و خواب ديدم

افسوس زمان ز دست ما رفت

يك عمر فقط سراب ديدم

 

عالمشاهي

                       

+ نوشته شده در  86/11/25ساعت 16:1  توسط آناهیتا | 

آنكه باشد همه در كار دل آزاري من

كاش مي سوخت دلش بر من و بر زاري من

آنكه بيش از همه با من دم ياري مي زد

دست برداشت ز من روز گرفتاري من

جز تو اي غم كه نداري سر پيمان شكني

كس نديدم كه بسر برده ره ياري من

مگر اي جام تو چون صبح بخندي بشبم

كه بفرسود تن از محنت بيداري من

من نگويم كه در اين شهر وفاداري نيست

هست بسيار ولي كو به وفاداري من ؟

آن پريچهره كه سودا زده ي زلف ويم

مي پسندد ز چه رو در همه ره خواري من ؟

رفت و در دست فراموشيم آخر بگذاشت

آنكه بر دل همه بودش سر غمخواري من

 

 

محمد گلبن

+ نوشته شده در  86/10/01ساعت 15:28  توسط آناهیتا | 

 

 

آواز عاشقانه ي ما در گلو شكست

حق با سكوت بود‌ ، صدا در گلو شكست

ديگر دلم هواي سرودن نمي كند

تنها بهانه ي دل ما در گلو شكست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گريه هاي عقده گشا در گلو شكست

اي داد ، كس به داغ دل باغ دل نداد

اي واي ، هاي هاي غرا در گلو شكست

آن روزهاي خوب ، كه ديديم خواب بود

خوابم پريد و خاطره ها در گلو شكست

« بادا » مباد گشت و « مبادا » به باد رفت

« آيا » زياد رفت و « چرا » در گلو شكست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرين و آفرين و دعا در گلو شكست

تا آمدم كه با تو خداحافظي كنم

بغضم امان نداد و خدا... در گلو شكست

 

قيصر امين پور

 

 

+ نوشته شده در  86/08/12ساعت 14:51  توسط آناهیتا | 

 

 

 

دو فرشته يک شب به منزل فردي ثروتمند رسيدند و از صاحبخانه اجازه خواستند

 تا شب را در آنجا سپري کنند . آن خانواده بسيار بي ادبانه برخورد کردند

و اجازه ندادند تا آن دو فرشته در اتاق ميهمانان شب را سپري کنند

 و در عوض آنها را به زيرزمين سرد و تاريکي منتقل کردند .

 آن دو فرشته کوچک همانطور که مشغول آماده کردن جاي خود بودند

ناگهان فرشته بزرگتر چشمش به سوراخي در درون ديوار افتاد و سريعا به سمت

 سوراخ رفت و آنرا تعمير و درست کرد

فرشته کوچکتر پرسيد : چرا سوراخ ديوار را تعمير کردي

فرشته بزرگتر پاسخ داد : هميشه چيزهايي را که مي بينيم آنچه نيست که به نظر مي آيد

فرشته کوچکتر از اين سخن سر در نياورد

فردا صبح آن دو فرشته به راه خود ادامه دادند

 تا شب به نزديکي يک کلبه كه متعلق به يک زوج  کشاورز بود، رسيدند .

 و از صاحبخانه خواستند تا اجازه دهند شب را آنجا سپري کنند

زن و مرد کشاورز که سني از آنها گذشته بود با مهرباني کامل جواب مثبت دادند

و پس از پذيرايي اجازه دادند تا آن دو فرشته در اتاق آنها و روي تخت آنها بخوابند

و خودشان روي زمين سرد خوابيدند

صبح هنگام فرشته کوچک با صداي گريه مرد و زن کشاورز از خواب بيدار شد

و ديد آن دو غرق در گريه مي باشند . جلوتر رفت و ديد تنها گاو شيرده آن

 زوج که محل درآمد آنها  بود در روي زمين افتاده و مرده

فرشته کوچک برآشفت و به فرشته بزرگتر فرياد زد : چرا اجازه دادي چنين اتفاقي بيفتد .

تو به خانواده اول که همه چيز داشتند کمک کردي و ديوار سوراخ آنها را تعمير کردي

ولي اين خانواده که غير از اين گاو چيز ديگري نداشتند کمک نکردي و اجازه دادي اين گاو بميرد

فرشته بزرگتر به آرامي و نرمي پاسخ داد : چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيد

فرشته کوچک فرياد زد : يعني چه من نمي فهمم

فرشته بزرگ گفت : هنگامي که در زير زمين منزل آن مرد ثروتمند اقامت  داشتيم

ديدم که در سوراخ آن ديوار گنجي وجود دارد و چون ديدم که آن مرد به ديگران کمک نمي کند

 و از آنچه دارد در راه کمک استفاده نمي کند پس سوراخ ديوار را ترميم و تعمير کردم

تا آنها گنج را پيدا نکنند

ديشب که در اتاق خواب اين زوج خوابيده بودم فرشته مرگ آمد و قصد

گرفتن جان زن کشاورز را داشت و من بجاي زن گاو را پيشنهاد و قرباني کردم

چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيند .

+ نوشته شده در  86/07/21ساعت 13:12  توسط آناهیتا | 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند

و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می اید ، من تنها گوشی هستم

كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد

و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست . گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم ،

 ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی .

این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟

 و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد .

فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . .
 خواب بودی باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی .

گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و

تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود .
 ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد.








 

+ نوشته شده در  86/07/03ساعت 15:44  توسط آناهیتا | 

هرچه دارم غیر تنهایی تمامش مال تو

صد دوبیتی،صد غزل دارم و حتی یک بغل

شعرهای خوب نیمایی تمامش مال تو

ضرب آهنگ غزلهایم صدای پای توست

این صدای پای رویایی تمامش مال تو

بی کران سبز اقیانوس آرام تنم

ای پری خوب دریایی تمامش مال تو

عشق من عشق زمینی نیست،باور کن عزیز

عشقم این عشق اهورایی تمامش مال تو

باز هم بیت در پایان شعرم مال من

بیت های خوب بالایی تمامش مال تو

 

 

 

میدان

 

کاش می شد به تو گفت دايره هم ميدان است

عشق شيرين کجا بود که فرهاد به او درمان است

مـــــنِ پروانه بــــه دور تو چنان می گـــــردم

تا بدانی که دگر دايــــره هم مـــــيدان است

عشق آن گونه که در ذهـــن تو می آيد نيست

عــــشق بالاتر از اين دايره و مـــــيدان است

تو چه دانی ز ســــرانـــــجام من خانه به دوش

خانه ام در سر راه تو در اين مـــــيدان است

گه ز دنــــبال دل و گه ز پــــی رفتن تــــو

دلِ آواره در اين شهر به هر ميــــــدان است

 

عالمشاهی

+ نوشته شده در  86/06/16ساعت 13:29  توسط آناهیتا | 

                         

روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که رفته پیش فرشته ها

 و به کارهای آنها نگاه می کند.
هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت

 مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها

به زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند.
مرد از فرشته پرسید: شما دارید چکار می کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد،

گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها

و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت. باز دسته بزرگ دیگری از

 فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می کنند

و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟

یکی از فرشتگان با عجله گفت: این بخش ارسال است،

 ما الطاف و رحمتهای خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته.
مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما اینجا چه می کنید و چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است.

 مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند

ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته جواب داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر.

+ نوشته شده در  86/06/01ساعت 9:2  توسط آناهیتا | 

          

          شقايق گفت : با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
 مي گفت
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
 به جان دلبرش افتاده بود- اما-
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش ، آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟

نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت

که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد

 

 

+ نوشته شده در  86/05/22ساعت 14:35  توسط آناهیتا | 

خاتون خودم کتیبه ای از آهم دیگر ز تو ملال نمی خواهم

حرفی بزن سکوت تو پیرم کرد من واژه های لال نمی خواهم

تردیدی آنچنان که تو می دانی مثل خوره به جان من افتاده است

چیزی بگو که دلخوشی ام باشد تقدیر و احتمال نمی خواهم

با این چنین تبسم کم رنگی برگشتنت قشنگ نخواهد بود

سیب آن زمان که سرخ شود سیب است من هدیه های کال نمی خواهم

روزی دلت گرفت گمان کردی وقتش رسیده است که برگردی

پای همان درخت اساطیری ، تقویم ماه و سال نمی خواهم

من دلخوشم به اینکه کنار تو یک عمر آشنای قفس باشم

پرواز را ز یاد نخواهم برد اما دوباره بال نمی خواهم

آری اگر به خویش قبولاندم تو رفته ای و بازنخواهی گشت

دل می دهم به « هر چه بادا باد » از مرگ هم مجال نمی خواهم

 

بابک دولتی

+ نوشته شده در  86/05/18ساعت 10:18  توسط آناهیتا | 

 

 

 

نمى خواهم بمانم من در اينجا

در اين شهر شلوغ بى كسى ها 

 شكسته خاطر و جان سوخت زين جا 

 مرا با خود ببر نورى از اينجا 

 نه يك روز و نه يك ماه و نه سالى 

 شدم پابند اين شهر ريالى 

 خيابان ، كوچه ها بى رنگ نيستند 

 تپش ها ، قلبها همرنگ نيستند

 سواران را پياده نيست يارى

پياده هم به فكر خودسوارى

 به سيم تار خود انگشت آرم 

 كه تا درد دل خود را برآرم 

 اگر يارى كند اين تار و انگشت

درآرم داغ دل را با سرانگشت

 

عالمشاهی 

                                                   

+ نوشته شده در  86/05/14ساعت 18:44  توسط آناهیتا | 

 

رسم اين شهر عجيب است بيا برگرديم

قصد اين قوم فريب است بيا برگرديم

عشق بازيچه ي شهر است ولي در ده ما

دختر عشق نجيب است بيا برگرديم

كرم ها در دل هر كوچه اقامت دارند

روستا مامن سيب است بيا برگرديم

چه حسابيست در اين شهر كه در مبحث جبر

جاي بعلاوه صليب است بيا برگرديم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/05/12ساعت 15:50  توسط آناهیتا |